از ما كه گذشت
ولي به ديگري موقتي بودنت را گوشزد كن...
تا از همان اول فكري به حال جاي خاليت كند
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:40 توسط ازاده
|
وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده !
وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده !
وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه...
و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري

+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:39 توسط ازاده
|
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 16:22 توسط ازاده
|
خدايا
كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 15:8 توسط ازاده
|
به يادت در پاييز قدم خواهم زد
تا بدانم چه حسي داشتي آن زمان كه مرا
همچو برگهاي پاييزي زير پايت له كردي . . .

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 17:37 توسط ازاده
|

